تبليغاتX
سکوت تلخ
چند روزی بود که می خواستم در این مورد بنویسم اما دستم به قلم نمی رفت هر چی فکر می کردم نمی دونستم چی بنویسم تا اینکه دیشب اون اتفاق پیش اومد
حس نوشتنم اومد گفتم بنویسم تا بلکه آروم بشم
وقتی به کسی علاقه پیدا می کنی تموم تلاشتو می کنی که اونو نرنجونی اما وقتی یه حرفی می زنی که اون ناراحت میشه واقعا ازت خودت بدت میاد چرا اون حرفو زدی
بذار از یاد بگم، همیشه ما آدما به یاد هم هستیم اما وقتی که باید به یاد هم باشیم نیستیم
توقع چیزی که من همیشه داشتم و دارم اما نمی دونم درسته یا غلطه
باید راهی رو رفت که هر بار بنویسی باز هم باید خلاصه در یک بند و یک جمله و یک کلمه کنی
هرچه می نویسم کلمات و الفاظ و خاطره ها مرور می شوند و نوشتن برای من سخت و سخت تر می شود
هوس باید اون را هم فراموش نکرد که تموم وجودم رو فرا گرفته
وقتی به یاری فکر می کنی که برات آرامش بخشه اما توی یک شب می بینی نمی خواد جوابتو بده از خودت بدت میاد
روزت خراب می شه تمرکز نداری، به جای اینکه اونو درک کنی بیشتر اذیتش می کنی
واقعا چرا؟؟؟ چرا باید خودم را نشناسم
ممنونم از کسی که منو شناسوند
ممنونم از کسی که به هم فهموند که خیلی از چیزهای ساده رو نمی دونم
گاهی ما آدما اونقد در مسائل بزرگ غرق شدیم که مسئله های کوچک اطرافمونو نمی تونیم حل کنیم یا درک کنیم
یقین چیزی که من بهش اعتماد دارم اما وقتی به خودم می رسم هیچ یقینی نمی بینم
بخشش آرزوی هر کسی است که اشتباه کرده است
پایان همیشه بد و ناگوار هست حتی اگر خوب تمام شود
یادم نمی رود روزهایی که و شب هایی که بودم و نوشتم
حرف هایی می زنم که خود مانده ام که از چه می گویم
گاهی از هوس گاهی از سر شهوت گاهی از سر علاقه گاهی هم از سر دوست داشتن
همه و همه در هم گره خورده اند
وخودم را گم کرده ام نمی دانم چه طوری و چگونه خودم را بفهمانم
همیشه رسوندن منظور سخت تر از ارتباط برقرار کردن هست
می ترسم کلمه یا حرفی یا جمله ای بگویم که منظورم را بد برسانم
خیلی محتاط شده ام در نوشتن و حرف زدن بلکه معتاد هم شده ام
معتاد به علاقه و محتاط به دوست داشتن
گفتن از نازنینم برایم سخت شده
از او کمک می خواهم که مرا یاری دهد و از من دوری نکند
چه اینکه با ناراحتی او ناراحت و با شادی او شاد، با لبخند او لبخند میزنم و با گریه او می گریم
و از خودم بدم میاید وقتی که کسی را اذیت می کنم که دوستش دارم
خدایا یادی و یاری ام کن
خدایا با شادی اش شادم کن
خدایا با ناراحتی اش ناراحتم کن و توانی بده که شادش کنم
خدایا به او منظورم را برسان که منظور من بی منظوریست
خدایا بلد نیستم حرف بزنم و منظور برسانم یاری ام کن تا یاد بگیرم
نازنینم یادت همیشه هست و می ماند
یاحق


برچسب‌ها: نازنین, یاد, دوست داشتن
+ نوشته شده توسط حوکا در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:27 |
مدتی ست روحم با جان سازشی یافته از روی عاطفه و نشاط
روحم که ذره ذره خودش را وقف جانم کرده ، جانم زیاد خواه و طمع کار شده است
روح آزرده تر و غم دیده تر و جان پروار تر
جانی که در گرو روح و روحی که دل به جان بسته
اعضا و جوارحم حاضرند با هم دیگر شهادت دهند که وابسته ی این دنیا هستند
حاضر به جانم قسم بخورند که با روحم بد کرده اند.
طینت و سرشت و ذات و همه و همه را که در نظر بگیریم یک حرف می ماند جانم یا روحم
جانم را بیشتر می خواهم یا روحم را
وقتی آرامش روحی پیدا می کنم جانم هم احساس آرامش می کند
اما وقتی از جانم خسته می شوم روحم در عذاب است
نمی دانم این پیوند را گره ای کور زده اند یا ما آن ها را به هم بستیم
هرچه می گذرد سبکسری و دل باختگی به جان بیشتر می شود و روح فراموش تر
و هر چه پیش می رویم روح را انکار کرده و جان را بیشتر دوست می داریم
بگذار روزی بیاید که جانم در محضر روحم ادعای سازش می کند و من نظاره می کنم
روحی که در تمام عالم سیر می کند و در هیچ جای عالم نیست، و جانی که یک تکه از عالم را اشغال کرده و هیج جا را نمی تواند سیر کند
چه دوگانگی؟ به هر طرف رو می کنم از عمق درونم یک دوگانگی می بینم
از یک طرف عقل و دل، از طرف دیگر روح و جان، از طرفی شهوت و هوس و...
آمیختگی شدید اینها مرا گمراه می کند، به دنبال این هستم صدای آنها را تشخیص دهم
می خواهم یاد بگیرم به کدام صدا از درونم گوش دهم و به کدام صدا بی اعتنا
خیلی دشوار است، درون انسان هم عالمی دارد، وقتی به خودم و درونم می نگرم و می اندیشم شگفت زده می شوم و پی در پی سؤال می کنم من که هستم و چیستم؟
عالم درونم به دنبال سازش روح و جانم هست، چیزی که هر صدایی آن را نمی خواهد
صدایی روح را انکار می کند و وابستگی جان را بیشتر و صدایی جان را بیهوده می داند و روح را همه کاره می داند
من سازش کار نیستم اما سازش می خواهم نه از روی ضعف بلکه برای پیشرفت


برچسب‌ها: روح, جان, عقل و دل, شهوت و هوس
+ نوشته شده توسط حوکا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 15:39 |
سبدی از ته پاره

سیب های بیچاره

کوچه تنها

صدای آشنا

سیب بر زمین

پسری دنبال آن

می رود تا زیر پایی

ولی حیف چه بینوایی

سبدی خالی

چشمی زاری

پسرک سبدی نو بیاور

به جای سیب نقل بیاور

یاحق

+ نوشته شده توسط حوکا در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 0:50 |

مرغ دلی آشیانه ای دارد از همنشینی دیگران ، وای به روزی که که آشیانه اش نابود شود
سه روش است که هرگز دل نداند و به آن عمل نتواند:
1. اینکه می داند حقیقتی را ولی برای غرورش انکار می کند.
2. بی مهابا تصمیم می گیرد و فکر نمی کند.
3. بر هر حرف دیگران ردیه ای دارد.
در راه دل سه طریقت است که به آن راه نرود بهتر است:
1. جبلوت: راهی ست بی منتها که حفره ای در درون آدمی ایجاد می کند که هیچگاه پر نمی شود.
2. هپلوت: مقامی برتر از جبلوت است و در کنار آن حفره ، راهیست که هرچه در آن می رود به بی راهه هست اما تلقی میان بر از آن دارد.
3. پرهوت: انتهای 2 طریقت است و در آن استاد شده است و محتاج به دیگران نیست در کج رفتن راه.
امان از روی که گرفتار پرهوتی شوید در دل خو، که از بیابان های گرم و خشک سوزناک تر و از آب دریاها شورتر و مواجتر و از کوهای لغزنده خطرناکتر است.
من از آن راه آماده ام که می خواهم با پرهوت دلم درد دلی کنم از سر ناچاری:
آری من تو را ساختم و به تو پروبال دادم تا که اینکه پرهوت دلم گشتی. غصه هایم از توست که جزء تاریکی چیزی برایم نگذاشته، تمام آرزو و امیال من فقط خوردن جرعه ای آب زلال و خنک در این پرهوت است که میسر نیست. هرچه در این دل قدم می زنم چیزی در آن نمی یابم، هرچه هست سراب است و توهماتی از سر پر انگیزه کردن کج راه ها.
نمی دانم درد دلم با پرهوت است یا پرهوتم با من درد دل می کند و نمی دانم درد دلم پرهوت را ساخته است یا پرهوت درد دلم را. هرچه هست من اکنون در این بیابانم. توصیفی از آن ندارم، هرچه بگویم یکسری توصیفات دنیایی هست، بگذار توصیف کنم:
پرهوتی دارم از نقش خیال، در صفای توهم، در نزدیکی سراب، اندر این سراب هرچه است گرمای عطشناک است و سرمای سوزناک، هرچه بیشتر می روی به دنبالش، بیشتر تو را به سوی خود می خواند. و هر چه بیشتر از او دور می شوی او به سراغت می آید.
پرهوتم آیینه ای است از رنگ سیاه ، هرچه بیشتر خود را جستجو کنی در آن کمتر می یابی و هر چه کمتر در آن بنگری بیشتر گوش هایت می شنوند تا اینکه چشم هایت ببیند.
پرهوتم به نازکی و ظرافت یک گل است که با یک باد پرپر شود و با یک دست چیده شود. پرهوتم از آن دور پیداست و از نزدیک هیچ نیست، از بیرون زیباست و در درون خالی.
پرهوتم یک دل ساخته است، از جنس کلاهی مخملی
پرهوتم همه هست و همه نیست.
پرهوتم همه با من و من در او تنها. پرهوتم مرا به پرت ترین جای دلم می برد. آنجایی که نفس می شکند و ذهنم بی تاب می شود، انجایی که شاد می شوم از ندیدن چیزی و غصه دار از شنیدن چیزی، آنجایی که هیچ کس ندیده است و من هم ندیده ام اما در وسط آنم.
پرهوتم یک رؤیا نیست پرهوتم مرا ساخته است.
پرهوتم در هوای پائیزی ست برگ ریزان. که نه درختی و نه آی و نه چمنی. هرچه هست خاک هایی که بر روی آب ها روان است.
پرهوتم سازی ست در گوشه ی انباری متروک. تابلویی ست در دست یک دستفروش.
پرهوتم زبر است نه لطافتی دارد و نه قابل تحمل است.
پرهوتم مهمان ندارد و مهمان در خود راه نمی دهد و میزبان را از خودش دور می سازد.
پرهوتم یک صدفی ست بی ارزش در دست بچه ای کنار ساحل.
پرهوتم تکه شنی ست در هنگام باد شدید در چشم.
پرهوتم گریه ی عروسکی ست زشت در سطل آشغال.
چون تعریف از پرهوت به تنگ امد و توصیف من بند آمد، می گویم از درد دلی، می شود کمی درد دل کرد در گوش صبا ،در چشم خورشید.
می گویم از دردی که نتوان دارد بایستد و نه توان دارد بنشیند و نه توان دراز کشیدن دارد. دردی که از عمق جان می آید و به خوفی لرزان و به امیدی ماندگار.
دردی از راه دل نه برای عشق نه برای فرد و نه برای دنیا و عقبی بل برای هیچ.
درد دلی دارم به نقطه ی کور دلم. نقطه ی لرزش وسقوط.
باران طلب بگویم یا راه دگر بطلبم.شادی ز دل بزدایم یا چاه بر خود بربندم. عصا بر آب زنم یا بینایی را کور کنم. چه بگویم؟ چه بخواهم؟ چه می خواهم؟ چه می گویم؟
لب را تکانی داده وحرکتی به نشان ندانم و چه دانم انجام می دهم و از دست ها و ذهن تمنای توصیف دارم تا بگویند که چه می خواهم؟
خدایا تو هستی در نوشتارم اول وآخر هر گفتارم کرمی فرما بر حالم که من بی نوا چه دارم؟ چه خواهم؟ توان چه دارم که بخواهم؟
یاحق

+ نوشته شده توسط حوکا در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 22:48 |


Powered By
BLOGFA.COM


Free counter and web stats Web Analytics